Free counter and web stats
15 تیر 1387

جدیدن همش دارم فیلم می بینم اونقدر زیادن که دیگه حتا یادم نیست اسمشون چی بوده ولی دلم نیومد راجع به این یکی ننویسم که یه  فیلم  ایتالیایی دیدم به اسم "م ل ی سا" فوق العاده بود راجع به یه دختر 15-14 ساله که تازه سن بلوغشه و اتفاقاتی که تو بدنش میفته براش ناشناخته و البته جالبه و  پسرایی که سر راهش قرار می گیرن و اتفاقایی که (اکثرا" عجیب و ناخوشایند مثل س.ک.3 گروهی یا ث .ک .3 وحشی و ...) براش میفتن و اون کسیو که باهاش راحت باشه نداشته که بتونه حرف بزنه و تنها آدمی که می تونسته شاید بهش نزدیک بشه مادربزرگش بوده که به خانه سالمندان می ره و اون هم فوت می کنه بعد از مدت کوتاهی  ....این بچه ضربه های روحی خیلی سختی می خوره که برای من یکی کاملا" قابل لمس بود و دردناک ...........می خواستم کلی راجع بهش بنویسم که حسش نیست می خواستم بگم یاد یه دورانی از زندگی خودم افتادم صد البته تجربه من تو این مقیاس نبود و تفاوتش از خیلی جهات بسیار زیاد بود ولی آسیبی که اون می دید با صدمه ای که من می خوردم یکسان بود شایدم مال من بیشتر بود چون هیییییچ کسی نبود که بتونم یه ذره باهاش درد و دل کنم تا حداقل خالی شم همیشه جای یه راهنما (تو این مورد خاص) تو زندگی اون دوره من بد جوری تو چشم می زد خنده دار قضیه اینه که اون بچه این اتفاقات براش تو 14 سالگی میفته و برای من تو 28 سالگی و بعدترش!!!!بگذریم ...

 

امروز همکارم یه قسمت از وبلاگ آقای کما.لی رو عکس گرفته فرستاده واسه بالای بیست نفر از بچه های شرکت خودشم مرده از خنده گفتم بابا این وبلاگه برین خودشو بخونین که خیلی  موضوعات خنده دار تر از اینی که شما فرستادی توش هست  ... پس این کمالی خیلی معروف بوده و ما نمی دونستیم ..............

 

13 تیر 1387

آی گفتی فانی (خان؟جان؟خان جان؟):

بدینوسیله تمایل خود را برای وصلت با خواهر و مادر تابستان اعلام می دارم

 

و این پرایوسی خود خود از پشت یک سومه که آدم خیلی دوستش داره :

سالهاست که کتابهای اون عزیز رو شبها زیر سرشون و بالای تختخواب و لای پا و نمیدونم کجاهای دیگه‌شون میذاشتند و ظاهراً خیلی اون شاعر عزیز رو دوست داشتند و باهاش حال می‌کردند. البته منهم از شعرهاش خیلی خوشم اومده ولی نه اینکه دیگه شبها چیز اون مرحوم رو بذارم بالای سرم یا لای دندون و پاهام! من معمولاً سعی می‌کنم احساساتم رو جوری کنترل کنم تا مجبور نشم حتماً یه تیکه از چیز طرف، زیر بغلم باشه تا خوابم ببره. حالا دیگه ببینی چی بشه و اون طرف خاطر‌ش برام چقدر عزیز باشه که موقع خواب، چیز طرف رو مثل درجه تب، بذارم زیر زبونم و راحت بگیرم بخوابم!

راستی گفتم احساسات و یاد یه چیزی که توی این روزها دهن من رو سرویس کرده، افتادم!

آقایون و خانم‌ها، دوستان، یاران و خواننده‌های عزیزان، من گـُه خوردم. یعنی این گه خوردم رو به صراحت و به صداقت، اینجا عرض می‌کنم و اصلاً قصد شکسته نفسی ندارم. من بچه‌گی و خریت کردم و یه چند وقته که به مناسبت حال و هوای بهاریی و نم بارون و گل و بلبل، یه کم احساساتم ورقلمبیده شد و چند تا پست عاشقونه نوشتم، چند وقته که دیگه دوست و رفیق نمونده که وبلاگ من رو بخونه و در رابطه با اون پست‌ها ازم نپرسه. یعنی عملاً، قـَدماً، حضوراً، جاناً، فکراً، آلت تناسلیاً، دهن من رو سرویس کردند. شماها اونقدر در رابطه با اینکه اون پست مال کی بود، چرا

13 تیر 1387

روزهایی که از همیشه روشن تر بودند
روزهای رویایی
روزهایی که تو بودی
روزهایی که بوی تن تو رو عاشقانه می بلعیدم

10 تیر 1387

یواش یواش
شدم عاشق لباش
لبایی که شادی پره از خنده هاش

قربون اون قد و بالاش
اخ که من می میرم براش

یواش یواش

بعد از این روز گه هر بار فقط شوی این اهنگ از شهرام جوووونم حالمو خوب کرد
تازه موهامم رفتم براشینگ کردم تو ارایشگاه جیییگر شده
جوووون می خوام خودمو

یواش یواش

اهان بیا سوووت سوووت
حالا دست

راستی امروز یه خبر خوش هم داشتم وسط اون هم اعصاب خوردی اون دیوث مادر فاکر
گور بابات

یواش یواش شدم عاشق چشاش (!)
چشمایی که قلبم می لرزه از نگاش

10 تیر 1387

امروز روز سنگینی بود اونم بی دلیل و بی جهت

انرژیمو سر یه چیز بیخودی از دست دادم و انرژی مثبتم دود شد رفت هوا

حالا که دست گلدون به شاخه گل رسیده حالا که عطر آشتی تو خونه مون پیچیده

دیگه یه همچین ترکمونی اونم بیخود و بی جهت خیلی مسخره بود ...

 

همیشه تو کارواش حالم بد می شه به خاطر اختلاف طبقاتیِ اونی که داره بی ام و رو می شوره با اونی که سوار بی ام و هه هست ...دلم از جای دیگه پر بود اینو بهونه کردم و زار زار گریه کردم خیلی وقت بود گریه نکرده بودم الان سبکم ...خدایا همه نظر تنگ ها رو بهشون بینش و بزرگی عطا کن ...آمین یا رب العالمین

 

حالم خوش نیست

 

8 تیر 1387

با shuffle توی وین امپ فال آهنگ می گیرم

"نو بوردر لاین" میاد J

با میخ های کوبیده شده بین خطوط توی اتوبان هم فال می گیرم که از روشون رد نشم

با شماره آهنگ تو سی دی ماشین هم فال می گیرم

 

 

 

پاهامو می ذارم تو آب یخ جوب باغی که الان 22 سالش شده

مگه از سال 65 چند روز گذشته که حالا شده این همه سال

بازم می رم زیر درخت گردویی که انوشه بهش تکیه داده بود و زانوهاش تو بغلش بود

فاتحه می خونم

می رم اونور تر که فیف داشت تجدیدیهاشو می خوند بین یه عالم درخت مو که انگور داشت بغل درخت توت که فیف یواشکی سیگار می کشید و به منم یه پوک می داد

بعدم رو اون تخت چوبیه که بین زمین و آسمونه و بالا سرش درخت حرص نشده گیلاس هست همونی که دستمون به گیلاسای سیاهش هیچ وقت نرسید رو اون تختی که بچه ها همه بودن با هم ورق بازی می کردم یاد دبنا بازی کردنای دستجمعیمون میفتم

شبه کوچه باغی تنگ تر شده یا من چاق شدم اون موقع ها راحت تر رد می شدیم

شیر آبهایی که مال ما و مال بهار اینا رو به روی هم بود و اون صبح ها صورتشو که یه دونه لک هم نداشت و عین آینه برق می زد رو بشوره و من و فیف اونقدر باهاش حرف بزنیم که ..........

رودخونه و چشمه مون که آب قل قل می جوشید میومد بیرون

کندن دو تا قلب رو درخت ....

یاد دوغ مفتی های اون پایین دم جاده

همه چیز خیلی زود می گذره

 

 

 

خجالت می کشم چرا

 

 

اینم ماییم :)

 

 

 

4 تیر 1387

همکارم تو لن چت (چت داخلیمون)

همزمان اون یکی همکارم تو لن چت

همزمان شبی تو وی سی ام (دیگرچت داخلی)

همزمان اون یکی دوستم تو چت جی میل

همزمان جواب به اس ام اس

همزمان نوشتن پروپوزال

همزمان تست سیستم

 

 

چه شود !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ ....

- ممممم

+ باور کن اینو

- {:x:x}

 

 

باز پیاده روی دلم اقدسو می خواد عصرا موقع برگشت

3 تیر 1387

اتاقه به نظر من خوشگل شده

قرمزغالبتره

مرتبشم کردم

عود * هم خریدم

از نوع "جنگل خیس"

با شمع روشنش می کنم

تلفن کنار تخت و "من"

 

 

 

فیف هم میاد تو اتاقم

با هم شام  خوردیم

سیگار هم کشیدیم

دو تایی

 

 

 

 

* عود : قبلا" ها بابام واسه سفره هفت سین همیشه می خرید الان ولی از این وبلاگیا یاد گرفتم که غیر از عید هم می شه عود روشن کرد !! و همینطور از معلم زبانم که همیشه خونه ش عود روشن بود و خودشم خیلی زیبا بود و الان دیگه ایران نیست L

 

2 تیر 1387

شبا می شینم فیلمای فیف رو که جاست شامل سینمای خودمونه رو می بینم البته همه شو دیدم ولی خوب یاد اون موقع ها میفتم و ...دیشبم فیلم متولد ماه مهر و نصف فیلم تکیه بر باد و سی دی دوم پر پرواز رو دیدم ...یادش به خیر چه روزای خوبی بودن از همه نظر ...

 

اصلا" حال و حوصله ندارم چند روزه دلم می خواد یقه شو بگیرم نمی دونم شایدم بی تقصیره شایدم بیکار شدم الکی زیادی فکر می کنم لجم می گیره از دستش فکر می کنم یه جا زده زیر قولش ولی خوب من که اینو می دونستم و با علم به این موضوع رفتم جلو بعضی مواقع فکر می کنم منم یه عیبایی دارم که باید رفعشون کنم می گم تو به هم خوردن روابط قبلی حتما" منم تقصیر داشتم یه جاهایی تندم البته الان خیلی بهتر شدم ولی می دونم که کامل این صفتو دور نریختم یعنی ناخواسته مونده رو من و …کلا" هم سعیم بر  اینه که چه تو خوشی چه تو ناخوشی خیییییلی "های" یا خیییلی "داون" نباشم یعنی خوشی ها رو گنده تر از اونی که هست نبینم ناخوشی ها رو هم آخر دنیا ندونم و کلماتی که به کار می برم بار "شدید" نداشته باشه …

ورزش جلسه هشتمم رفتم دیروز خیلی احساس چاقی داشتم جوری که گفتم باید یه رژیم خفن بگیرم ولی خوب از اونورم می گم بی خیال خیلی سخت نگیر حالشو ببر ولی خوب نمی شه ….من اگه 5 کیلو کم کنم عااالی می شم یعنی خیلی خوب ...چه جوری آخه ....

فیف به طرز گریه آوری کار می کنه یعنی هر موقع ببینیش داره کار می کنه آشپزخونه رو زیر و رو می کنه لباسا رو می ریزه تو لباسشویی غذا می پزه اساس کشی می کنه تازه خونه می خره خونه می فروشه ...حیف که یه شوهر بی خاصیت داره در واقع فیف شوهر اونه ...سر این موضوع اونقدر غصه می خورم که اندازه نداره ...یاد راش افتادم می گفت پینکی فیف مثل من و تو نبود اون دختر نجیبی بود رفت شوهر کرد حالا با هر خری که شد من و تو جی جی بودیم که این کارو نکردیم راست می گه ... فیف می گفت من تو این اجتماع طلاقم که گرفتم همه عین گرگ دورمو گرفتن این بود که اومد مثلا" یه کار عاقلانه کنه که از نظر من رید ...آره خوب شد نوشتم فهمیدم واسه چی این همه حالم گرفته س حداقل یه بخش اعظمیش مال همینه ...

 

یکی نیست بهش بگه مجبوری اس ام اس بدی که حالا اس ام اس خودمو برام فوروارد کنی L

 

غر

غر

غر

 

ترانه و دلارام عزیز : یکیتون که کانادایین یکیتون که امریکایین حالا آدرس جمعه بازار تو خیابون جمهوری به چه دردتون می خوره ؟ .....ولی خارج از شوخی جاتون خالی خیلی باحاله یه عالمه بدلیجات خییییلی خوشگل داره دستبند گردنبند گوشواره های نانازی روتختیای چهل تیکه با رنگای گرم و نورانی (!) جا شمعی های خوشگل آینه هایی که قابش تنه درخته عودهای خوشبو مانتوهایی که با همه مانتوها فرق دارن کیفها و کوله پشتی های صنایع دستی شمعدونی های پایه بلند ظرف میوه های چوبی که چوبهاش خیلی طبیعیه دکورهایی شبیه گلدون که یه با یه عالم انارهای کوچولو تزیین شدن و البته جمعیت زیادی که اونجا هست و خطر انگشت کردن شما عزیزان ! مواظب کو.ناتون باید باشید همیشه در ایران .......

من برم به کارم برسم خدایاااااااا کمک این اخلاق سگی رو که چند روزه دست از سرم بر نمی داره رو از من بگیر

1 تیر 1387

پروپوزال نوشتن یکی از گندترین کارهای دنیاست و الان من به آن مبتلا شده ام

سرم شووووووووووولوووووووووغه بد !

 

جمعه بازار بودم خیلی دوستش داشتم همه چی خریدم

تلگراف !

29 خرداد 1387

ورزش فقط با آهنکهای دی جی علی

پ.ن : همسن منه !

28 خرداد 1387

زمستون سال 82کافی شاپ 469 بالاتر از چهارراه ولیعصر طبقه دوم:

کلی شلوغ بود بعد از خوردن قهوه اول گفت که می خوای کل میزا رو پاک کنم ؟ منم برای این که روشو کم کنم گفتم نه پاشو برو این فنجونای قهوه رو بشور پاشد رفت با فنجونای قهوه پایین 5 دقیقه بعدش از پایین پله ها در حالی که سرشو آورده بود بالا منو با صدای بسیااااار بلند صدا می کرد : پینکی هی پینکی نگاه کن شستمشون ! همه داشتن ما رو نگاه می کردن از بالا پایینو نگاه کردم دیدم سینی با دو تا فنجون قهوه رو شسته ......

 

همون سال یه هفته بعد بام تهران :

من و اون و شبی سه تایی عین اسب می دویدیم چارتا نره غول  از بالا جایی که اسفالتها تموم می شه تا پایین نزدیک ماشینا تازه کلی راجع به بلیز یقه اسکی از تو دهن گاو در اومده من سناریو بازگو شد !

 

همون موقع ها :

در سامسونتشو (؟) باز کرد کرم پودر توش بود !!! (من که خودم عاشق پسرهای سبزه ام این چی بود دیگه !)

 

دو سال بعد , بعد از قهر و آشتی های متمادی یکی از قهرها :

من پشت فرمون تو ماشینی که پارک شده اشک می ریختم اون دماغ گنده شو (هنوز عمل نکرده بود) از بیرون ماشین به شیشه رو به روی من چسبونده بود  و فشار می داد و من وسط گریه غش می کردم از خنده

 

 

اینا کارهای شاگرد اول فوق یکی از رشته های تاپ دانشگاه شریف بود به نام سی که وقتی اسمشو سرچ کردم دیدم چندین جایزه ملی دریافت کرده شخص مذکور در حال حاضر ایران نیست : سی عزیز یادت به خیر

 

هیچ کس مثل این آدم منو تحت تاثیر قرار نداد اولین بار که دیدمش دو بار پشت هم ماشین خورد به این ور اونور !!!!!!!!!!

میسد کال های سی تاریخی بود یعنی زیر ده تا نبود ...خدا نکنه می خواست باهات حرف بزنه غیر ممکن بود بتونی فرار کنی ...

دلم برات تنگ شد دیوونه دیوونه دیوونه چرا اینجوری فکر کردی خیلی ازت دلخورم

27 خرداد 1387

معلومه دیگه کلی آهنگ قدیمی رسیده دستم

آهنگا رو که گوش می دم کل عمرم !! از اول تا الان دوره می شه مثل فیلم میاد جلوی چشمم :

یه سری مال زمان بچگیه که بابام تو ماشین می ذاشته از اینجا تا شمال ... مهستی و هایده و حمیرا

یه سری مال نوجوونیه که انوشه و مامان الفی می ذاشتن و من گوش می دادم

"سفر کردم" معین که انوشه فوق العاده می خوندش یا "صبحت به خیر" یا "خالق"

انوشه ...قلبم تیر می کشه ...

اون آهنگ معین که منو یاد کتاب "پیمان" مینداخت که الان اصلا" یادم نیست موضوعش چی بود ولی بوی عصرای تابستونو می داد و خیلی بهم چسبیده بود ....

تا آهنگایی که فیف می ذاشت با اون ضبط خرابه که از اینور نوارو می خوند تا برسه به آخر کل نوار از اونور می ریخت رو زمین

تا اون آهنگایی که بعد از انوشه گوش می دادیم مثل آهنگ ابی که از دلتنگی بعد از رفتن می خوند L و مامان عزیزم

تا آهنگایی که مال سال 77 بودن که تازه دانشگاه تموم شده بود و فیف ضبط خریده بود

لعنت به اون ضبطه یاد نوار قرآنا افتادم تو عزا و باندی که رو زمین بود و خنده های هیستریک

 

 

حالا از آهنگ بیایم بیرون ولی شما اینجوری نیستین ؟ مثلا" اولش که یکی از نزدیکترین ها از دنیا می ره خوب گریه و اشکی که دست خود آدم نیست و باقی قضایا که خیلی وحشتناکه  ...بعد روز سوم که می شه الکی به چیزای بیخود بخندین ؟ ...ما خوب دیگه بدیهیه که غمی بزرگتر از , از دنیا رفتن انوشه نداشتیم  مامان الفی که همیشه به انوشه چسبیده بود خوب معلومه چه حالی داشت ولی خوب روز سوم یادمه سر یه چیز بی ربط داشته می خندیده که اونقدر شدت خنده ش زیاد بوده که سرشو می ذاره رو پاش و شونه هاش تکون می خورده بعد یکی از فامیلامون که خیلی هم باهاش رودرواسی داشتیم از راه می رسه فکر می کنه این داره گریه می کنه که شونه هاش تکون می خوره بعد کلی دلداریش می ده و اشک می ریزه  ولی  مامان الفی همچنان سرش رو پاش بوده و شدت خنده ش بیشتر شده بوده و روش نمی شده سرشو بلند کنه !!!!!!!!!

 

می خوام برم دریا کنار (با صدای خانم حمیرا عشق آقای راننده)

27 خرداد 1387

ای همه آرامشم از تو
پریشانت نبینم
چون شب خاکستری
سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من
یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار

این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

 

مرغک عاشق

کجا شد

شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام

ای شاخه ی نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

قصه دلتنگیت را خوب من

بگذار و بگذر

گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

 

کاشکی قسمت کنی

غمهای خود را با دل من

تا که سیل  اشک را زین بیش مهمانت نبینم

 

 

<ستار بسیار عزیزم>

 

 

این آهنگ زیر و روم می کنه ..................................................از خیلی قدیم ....خراب این آهنگم !

27 خرداد 1387

بازم هم شعر و آهنگی پرمفهوم و عمیق و تاثیر گذاری J :

تو این زمونه
عشق نمی مونه
عاشقی و عشق چیه
وفا کدومه ؟
رفته محبت

غم شده عادت

کجا رفیق کجا یه دوست کجا یه همدم؟
گلی تو دنیا پیدا نمی شه

گل رفته خار اومده

بهار چی می شه؟

در آغوش باد من رفتم از یاد
سکوت این قلب شکستم شده فریاد

 

آخ که من چه قدددددر از این آهنگ خاطره خوب عروسیایو دارم که شولوووووغ و شاااااااد بودن ...موقع شام وقتی که همه مهمونا اون وسط دارن خودشونو با رقص خفه می کنن و تو هم می لولن و می خورن به هم ارکستر هم داد می زنه به جای "حالا وای وای" می گه "حالا شام شام" همه هم غر می زنن که نههههه زووووووده ما شام نمی خوایم می خوایم برقصیم

 

حالا یکی دیگه :

 

می دونم
لبات گل اناره
بوسه از اون
لبات چه حالی داره (جووووووون می خوامت)

 

 

دلارام:

چقدر راست میگی عزیزم...با حرفای لیلای عزیزم خیلی موافقم...خودم کلی ادم میشناسم که ۱۰ سال پیش نو و تازه و خوش فکر بودن اما حالا موندن تو مرداب و حتا پس رفت کردن.دلت به نظرم همجنس نخواد!شاید من زیادی ازشون خوردم ولی اصولن تفکر غالب خانم ها دوستی نیست به نظرم.اشتباه فهمیدن یا می ترسن...نمی دونم چرا هر چی زمان می گذره منم به زن ها بی اعتمادتر میشم...همین چند وقت پیش بود احتیاج به یه جزوه داشتم به بهترین دوستم که همین جاس گفتم هنوزه که بیاره...انقدر نیاورد که از یه مرد خارجی گرفتم...دستش درد نکنه.والا میموندم...دلم نمی خواد بگم حسودن...چون معتقد نیستم چیزی واسه حسودی دارم اما میگم که به درد درد دل و دوستی نمی خورن...همون بهتر که بیای این جا واسه ما غریبه ها غر غر کنی یا حرف بزنی...من راستش دلم واسه عسلم خیلی تنگ شده و هر چی از تهران میگی پرتابم می کنه تو قصه...خنکی و خواهر و خونه و پیاده روی و پارک لاله...گاهی از خودم می پرسم من این جا چی کار می کنم با این همه تعلق؟؟؟دعا کن واسم تنبلی مزمنمو بذارم کنار...شاید بشه یه ذره درس بخونم.مرسی.

: لیلا

ادمیزاده دیگه . تغییر می کنه . فکرش نظرش اعتقاداتش ... بعد اونایی که تو چارچوب بسته قبلی موندن و کمتر تغییر کردن هی ازت دور میشن . دور و دورتر . ان قدر که ترجیح میدی حرفات را تغییراتت را و خیلی چیزا را درسته قورت بدی اما با اون قدیمی های حالا دیگه دور حرفی نزنی .

 

26 خرداد 1387

آخری بود که گم شد
یعنی من که عوض شدم
اون که دنیاش عوض شد
وقتی دیگه دیدگاهمون به زندگی یکی نبود

وقتی دیگه مقدسات اون برای من با "اون دید" نامفهوم و پوچ بود

وقتی حرفای من حرفای تنهایی شد که به هیچکس نتونستم بگمشون

این شد که دیگه خیلی خیلی نزدیک نموند واسم

که بشه بی دغدغه هر چی تو سرم هست بهش بگم

حتا خیلی جاها ترسیدم و

یه حرفیو که نصفه گفته بودم درسته قورت دادم

عیب نداره زندگیه دیگه

آدمیزاده دیگه

منم جزوی از همون آدمیزادا هستم البته

ولی خوب یه کم یه جوریه

دلم یه مونس همجنس خواسته الان

یه نزدیکترین که از حرفام نترسه و وحشت نکنه

مهم نیست این وبلاگه هست

که حداقل آدما توش راحتن و نمی ترسن از هیچی

 

 

26 خرداد 1387

تصمیم گرفتم حالا که روزا طولانیه و منم کار خاصی ندارم که بخوام انرژیمو هدر ندم یه روز در میون ماشین نیارم و تا جایی که می تونم پیاده روی کنم امروز صبح هم 6.30 از خونه اومدم بیرون دلم برای پیاده روی های طولانی قدیمم لک زده بود اول از همه دم پارک لاله کلی چادر زدن ملت و دمش هم ماشینشون پارکه فکر کنم از شهرستان میان یعنی دقیقن دیدم از توی چادر اومدن یکی رفت تو 206 اون یکی رفت تو پرشیا ...باز هم کلی پیاد روی کردم تا میدون ولیعصر و از اونجا به بعد سوار تاکسی شدم و باز هم نزدیک شرکت که تاکسیه آخر خطش بود کلی پیاده روی کردم و از همه زودتر رسیدم سر کار خیلی خوب بود ...راستی من خیلی وقت بود که تاکسی سوار نشده بودم عین داهاتیا که میان شهر اونقدر بهم مزه داد تو تاکسی هم برنامه های جینگول صبحگاهی (که من دلم همیشه می خواسته یه فصل مجریاشو کتک بزنم) پخش می شد ولی الان چون حالم خوبه فقط بهشون می خندم و مهم نیست خیلی وقت بود دم کیوسک روزنامه فروشی مکث نکرده بودم تا تیتر همه رو نگاه کنم البته من مدتهاس که دیگه اخبار نمی خونم چون کلن به هم می ریزم بنابراین حتا تو اینترنت هم دنبال خبر نمی رم چه برسه به روزنامه های الان که ...

 

این روزا همه ش دارم کارایی رو می کنم که خیلی وقته نکردم مثل دیشب که بعد از مدتها شاید نزدیک به هفت سال رفتم با فیف پشت بوم خیلی هم خنک بود هوا جاتون خالی تازه فیف می گفت الان یه دختره جینگول بلا خودشو درست کرده بود از خونه هه که پرده های قرمز داشت اومد رو پشت بوم یه پسره دیگه هم اومده بود روی اون یکی پشت بوم و فیف دیده مزاحمه سریع اومده پایین ...هی روزگار من تو پارکینگ شبا خوابم ببین ملت رو پشت بوم دارن چه ها می کنن !!!

 

خلاصه فعلن همین بازم میام J

25 خرداد 1387

پی دی اف "خاطرات روسپیان سودا زده من" رو خوندم فوق العاده بود ...

 

خوابم میاد

24 خرداد 1387

دارم از اکباتان می نویسم خونه جدید الفی اینا یاد خورشید خانوم و شراگیم و دیوونه افتادم که از اکباتان می نوشته / می نویسند چه قدر اینجا بلاگر خوب داشته فکر کنم حال و هواش درجه شو می بره ...

 

والله فعلا" نمی دونم چی بنویسم غیر از این که احساس فراغ بال می کنم (جمله رو داری؟) دیروز خونه خودمون همه انباری و زیر تختو ریختم بیرون (آره بابا اتاق من از زیر تختش هم استفاده می شه !!) و کل کتابای دانشگاه رو آوردم بیرون اوووونقدر زیادن که حد نداره دلم نمیاد بذارمشون دم در نمی دونم آخه کتابای زمان دانشگاه ما الان به درد کسی می خوره یا نه که برم بدم کتابخونه دانشگاه خلاصه که خونه تکونی می کنم که تو عمر نکردم احساس سبکی به آدم دست می ده دیروز عین دیوونه ها وسط خونه تکونی یه لباسای جیگری (3ک3ی) پیدا می کردم که ...همه شونم تست می کردم بعد جلوی آینه از اون رقص های مدل دیوونه ای می کردم از اونا که موهاتو باز می کنی سرتو جوری تکون می دی که موهات می خوره تو صورتت بعد این کارو با ریتم آهنگ هماهنگ می کنی به من که خیلی حال می ده امتحان کنین :دی


آقا گفتم رقص یاد این پسره افتادم امروز شنیدم که طلاق گرفته پشمام ریخت البته قابل پیش بینی بود ولی پسر فوق العاده ای بود آخخخخی ناژی ناژی

 

حالا میام مزخرف می نویسم دور هم باشیم

نمی تونم به کامنتاتون جواب بدم ولی آره اون روز قرار داشتم موهامم خوب شد جاتون خالی :دی نه الکی گفتم جاتون خالی نبودم چون که زیرا و اینا (مثلا" شما نمی دونین من چی می گم)

حال شما چه طوره؟

 

دلم واسه پرگلک و متولد 57 تنگ شده

 

به همین سادگی رفتی

بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم

 

(همیجوری الکی)

 

22 خرداد 1387

ساعت ۴ صبح پا شدم موهامو رنگ کردم الانم رو سرمه !
دیشب برق رفته بود !!