وقتی این همه اتفاق افتاده باشه و هضمش نتونی بکنی و غروب جمعه هم باشه :
یکی تند تند صلوات می فرسته و کتاب دعای هدیه احمدیه رو می خونه که آروم بگیره
یکی می ره به همه وبلاگها سر می زنه و دپ تر می شه
یکی سعی می کنه بی خیال باشه و بگه کو.ن لق دنیا ولی می دونه که داره به خودش دروغ می گه
یکی عزا می گیره و گریه هم می کنه
یکی هم می گه تا بوده همین بوده و سعی می کنه به خودش دلداری بده و امید
یکی فیلم می بینه ولی دلش گرفته و می خواد زودتر این ساعتها بگذرن
یکی به هر چیزی که فکر کنی چنگ می زنه تا خودشو از شر این غروب لعنتی جمعه خلاص کنه
یکی هم همه ش منتظره و منتظر نمی دونه این انتظاره درسته یا غلط ؟ جوابشو تو این راه پیدا می کنه یا نه ؟ می گ زندگی همینه و باید همیشه امید داشت و حرفهای ناامید کننده رو برای همیشه فراموش کرد ... چشمش به راهه و انتظار می کشه ... خیلی سخته ...
یکی هم هی دلش می خواد بنویسه نمی دونه از کجا شروع کنه و چی بگه ؟ از دردا از غصه ها از شادیا از شیرینیایی که حتا شده با موچین کشیده شون بیرون و تو شلوغی اتفاقا گم شدن مثه سوزن تو انبار کاه مثه خودش که این روزا کلاس ک .ث شعر می ره و همه هم فکر می کنن وه چه کلاسی !
یکی دلش از نامهربون شدن بعضی دوستا گرفته و حس می کنه چه تخمی تخمی این همه دور می شیم از همه سر چه چیزای مسخره و بی ارزش و پوچی ... می دونه یه روز خیلی دیر دوستش متوجه می شه که دیگه فایده ای نداره
یکی هم یاد دک کردن یه آدم مزاحم می شه و خوشحاله که بالاخره یه روزی رسید که این حرفیو که تو دلش مونده بود تونست بهش بگه
یکی هم اینجاس که دلش یه لپ تاپ می خواد و این کامپیوتر قدیمی دیوونه ش کرده !!!!!!!!!