۵۰ فیلم ترسناک ۲۰۰۹ ۵۰ فیلم ترسناک ۲۰۰۹
قیمت هر فیلم ۱۱۰ تومان است.
تمام فیلمها همراه با زیرنویس فارسی
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کی فکرشو می کرد یه آی دی یاهو بعد از هشت سال چه معنی می تونه واسه آدم داشته باشه ... 

با همه ی روزگارهای سپری شده ...بد ... خوب .... گذشت زمان ... 

کی می دونه اسم این حسها چی می تونه باشه ... دلتنگی ...عشق ...نفرت ... باز هم دلتنگی ... افسوس ... پیدا شدن صد میلیون سئوال بی جواب .... باز هم دلتنگی مخصوص خود صاحب آی دی :((

من که نه بچه ای دارم نه شوهری که نگرانم باشه کاش برم شهید شم لااقل به درد یه عده بخورم :( به خدا راست می گم من وجودم به درد هیچ کسی نمی خوره :( 

حالم بده دلم می خواد پاچه یکیو بگیرم الان

شدیدن احساس خریت می کنم 

 

اه این وضعیت داره بد اذیتم می کنه و حالمو به هم می زنه ... 

 

از این همه منتظر بودن خسته شدم نمی دونم آخر این داستان به کجا می رسه حس کردم تو این دوستی چاره ای ندارم جز این که قبول کنم یه مشکلاتی رو به امید این که ان شاالله اگه خدا بخواد اگه بنده هاش بذارن شاید یه روزی اگه قمر کون قدر بذاره ..........اه دلم می خواد گریه کنم 

 

راستی یه خبر خوش یه نخودچی به جمع خونواده ما اضافه شده و غزاله صاحب یه پسر شده که من عاشقشم دلم واسش تنگ می شه 

 

 

تو بیمارستان من بودم پیشش و نخود رو من بردم ختنه کردن ...اونقدر دلم اون روز بچه می خواست که خدا می دونه خیلی خیلی دلم می خواست بچه داشتم شبش یاد وحید افتادم می گفت ما باید هفت هشت تا بچه داشته باشیم همه شونم شکل تو باشن نمی دونم چرا این قدر گریه کردم شاید به خاطر این که ۳۴ سالمه و دیگه دارم می رم تو سرازیری شاید هیچ وقت نشه که بچه داشته باشم و آرزوی مادر شدن برای همیشه تو دلم مدفون بشه آخ کی می تونه بفهمه که من چه قدر دلم بچه می خواد و دلم چه قدر می تونه گرفته باشه الان و چه قدر سخته بغض قورت دادن :( راهی که من دارم می رم و ته ش معلوم نیست و سکون و آرامشی که نمی دونم بالاخره کی بهش می رسم یا اصلن می رسم یا شاید زیر خاک این آرزو برآورده بشه :( 

 

 

دلم گرفته به کی می تونم بگم ؟ به اونی که ادعا می کنه عاشق منه و حرف بیشتری نداره واسم ؟ به دوست همجنسی که دیگه برام باقی نمونده و خودشون هزار و یک مشکل دارن ؟ به خواهرام؟ به پدر و مادرم ؟  

 

باز هم خسته ام و ناامید

وقتی این همه اتفاق افتاده باشه و هضمش نتونی بکنی و غروب جمعه هم باشه : 

 

یکی تند تند صلوات می فرسته و کتاب دعای هدیه احمدیه رو می خونه که آروم بگیره 

 

یکی می ره به همه  وبلاگها سر می زنه و دپ تر می شه 

 

یکی سعی می کنه بی خیال باشه و بگه کو.ن لق دنیا ولی می دونه که داره به خودش دروغ می گه  

 

یکی عزا می گیره و گریه هم می کنه  

 

یکی هم می گه تا بوده همین بوده و سعی می کنه به خودش دلداری بده و امید 

 

یکی فیلم می بینه ولی دلش گرفته و می خواد زودتر این ساعتها بگذرن 

 

یکی به هر چیزی که فکر کنی چنگ می زنه تا خودشو از شر این غروب لعنتی جمعه خلاص کنه  

 

یکی هم همه ش منتظره و منتظر نمی دونه این انتظاره درسته یا غلط ؟ جوابشو تو این راه پیدا می کنه یا نه ؟ می گ زندگی همینه و باید همیشه امید داشت و حرفهای ناامید کننده رو برای همیشه فراموش کرد ... چشمش به راهه و انتظار می کشه ... خیلی سخته ... 

 

یکی هم هی دلش می خواد بنویسه نمی دونه از کجا شروع کنه و چی بگه ؟ از دردا از غصه ها از شادیا از شیرینیایی که حتا شده با موچین کشیده شون بیرون و تو شلوغی اتفاقا گم شدن مثه سوزن تو انبار کاه  مثه خودش که این روزا کلاس ک .ث شعر می ره و همه هم فکر می کنن وه چه کلاسی ! 

  

 

یکی دلش از نامهربون شدن بعضی دوستا گرفته و حس می کنه چه تخمی تخمی این همه دور می شیم از همه سر چه چیزای مسخره و بی ارزش و پوچی ... می دونه یه روز خیلی دیر دوستش متوجه می شه که دیگه فایده ای نداره

 

یکی هم یاد دک کردن یه آدم مزاحم می شه و خوشحاله که بالاخره یه روزی رسید که این حرفیو که تو دلش مونده بود تونست بهش بگه  

 

یکی هم اینجاس که دلش یه لپ تاپ می خواد و این کامپیوتر قدیمی دیوونه ش کرده !!!!!!!!!

 

شدیدن بوی خوش پیازداغ میاد :
 

شاید یه زنی با شوق و ذوق و با عشق فراوون واسه عشقش داره غذا می پزه
 

شاید یه زنی در حالی که اشک می ریزه و یاد دعواهای الکی و همیشگیش با شوهرش میفته پیاز داغها رو هم می زنه 

 

شاید یه زنی نگران بچه جوونه شه که الان باز رفته اونجا (...) و دل تو دل ش نیست و نمی دونه غذا بپزه یا غصه بخوره 

 

شاید یه زنی داره تند تند پیازا رو هم می زنه که تازه بعد از ده سال ازدواج فهمیده شوهرش دوست دختر گرفته و الان تو این دنیا نیست و همه جا رو سیاه می بینه  

 

شایدم یه مرده که داره پیاز داغ درست می کنه ولی نه این بو و این عطر مال دستپخت زنونه باید باشه ... 

 

شاید یه دختری داره پیاز داغ درست می کنه که تو فکرش اینه که یه روزی واسه اونی که دلم می خواد توی جایی که دلم می خواد غذای مورد علاقه شو می پزم 

 

شاید یه زنی در حالی که واسه یه زن دیگه که خیلی بهش نزدیکه کلی درد و دل کرده و حالاهم دارن با هم نتیجه گیری می کنن و یکیشون پیاز داغ درست می کنه اون یکی مثلن کاهو خرد می کنه یا نمی دونم یه کار دیگه ای سعی می کنن به هم دلداری بدن و خوشبین (!) باشن و بد به دلشون راه ندن ....

 

اینجا منم که با یه عالمه حرفهای خوب و حرفهای گریه دار این روزها و حرفهای زنونه نشستم و تایپ می کنم و از خودم شرمنده ام که حتا اینا رو نوشتم  

 

 

خیلی حرف دارم باید بیام زود زود بنویسمشون دلم واسه وبلاگم لک زده واسه حرفهای اون موقع ها و واسه همه روزهای خوب و بد 

 

 

 بی ربط : شراگیم و سهیل رو این روزا بیشتر دوست دارم

آقا غم و غصه خودمون یادمون رفت به مولا !

دلم شور می زنه ...عین همه 

می ترسم 

نگرانم  

دلم می خواد گریه کنم  

می ترسم 

می ترسم از فرداها

اووووه چه قدر خبر بوده و من نبودم !!!! نفسم بند اومد خوب شد نبودم وگرنه خیلی بد می خورد تو ذوقم بعد از اونهمه شلوغ بازی .. 

 

 

رفته بودم کوش . آ.داسی خیلی خوش گذشت خیلی زیاد ... از دنیا به دور بودم و برای اولین بار در عمرم دلم تنگ شد !! 

 

راستی آیلتز آکادمیک که ۲۰ روز پیش دادم عالی شد ۲ تا ۷  و ۲ تا ۶ :) خیلی خوشحالم بابت این قضیه  

 

یه چیز دیگه !! دارم نماز می خونم دو روزه !!!!!! خیلی خوبه

دارم کریس دیبرگ گوش میدم eastern wind رفتم به ده سال گذشته یا بهتر بگم به دهه هشتاد که با همه سختی هاش از بهترین و سرنوشت سازترین سالهای عمرم بودن ... شرکت قبلیمون و چه قدر من موقع کد نوشتن به  این آهنگا گوش می دادم چه قدر دلم واسه همکارا و دوستام تو شرکت قبلی و خود شرکت و در و دیوارش تنگ شده الان سه ساله تقریبا" که دیگه اونجا نیستم چه قدر این آهنگا همه ی خاطرات و حسها و بو ها رو از گذشته می کشه و زنده زنده جلوم به رژه می کشونه چه قدر خاطره خوب دارم من حس می کنم یه عطر خنکی از لا به لای این آهنگها به مشامم می رسه که یاد گذشته و عاشق شدن میفتم حتا روزمره های شیرنم رو یکی یکی جلوی چشمم میاره ...

آخر هفته ی هفته قبل بعد از یکسال رفتم باغ خودمون (تو جاده چالوس که قبلن هم راجع بهش نوشتم) هیچ خبر خاصی نبود ولی اونقدر خوش گذشت که اندازه نداره شب هم با مامانم و مامان الفی تو ایوون خوابیدم با دو تا لحاف !! اونقدر هوا تمیز و در ضمن خنک بود که بعد از مدتها احساس کردم خواب خوش یعنی چی ... صبح هم تقریبا" زود بیدار شدم که با مامان الفی رفتیم تا اون بالا مالاها پیاده روی طولانی هوا رودخونه درختا پرنده ها و آوازشون همه چیز روح منو جلا داد واقعن ...

یکی از خاطرات سخت زندگی من در دوران کودکی "صف نونوایی" بود یعنی دهنم صاف بود مامانم می فرستادم نون بگیرم و نمی شد که نری یعنی مامانم حکم می کرد که باید امروز تو نون بگیری یعنی تموم ! ساعتها تو صف نون بودی اگه تابستون بود که دیگه گرما هلاک می شدی یادمه پول هم تو دستم بود اونقدر باهاش بازی می کردم که تا بخواد برسه دست نونوا اگه سکه بود داغ شده بود و اگه اسکناس بود له ...

امروز با یکی از همکارام که 13 سال پیش کارآموزی تو یه شرکت بودیم تلفنی صحبت کردیم هم من هم شبی نمی تونم بگم چه حسی دارم فقط می دونم که گذر زمانو کاملا" حس می کنم و اونقدر این تلفن شیرین بود که نفست از این همه سرعت گذر زمان بند میاد  ....

"سفر" دوستت داشته ام همیشه

بی ربط : تکراریه ولی دلم برای پینک هم تنگ شده است

آرشیو وبلاگمو خوندم ...دلم سوخت برای خودم دلم تنگ شد برای اون روزها ...اگه بلاگ اسکای بمونه یه روز مثلا تو ۵۰ سالگی اینا رو بخونم یعنی چه حسی بهم دست می ده .... 

 

 

زندگی راحت تر از گذشته شده در واقع من دیگه خیلی سخت نمی گیرمش و دپ نمی زنم ولی خوب مشکل یکی دو سال اخیر من استرس و ترس از آینده بوده و  این چیزیه که من تجربه شو نداشتم ...سعی می کنم به زندگی امیدوار باشم چون چه امیدوار باشم چه نباشم روزا به سرعت نور دارن می گذرن پس چه بهتر که امیدوار باشی ...این قطار داره با سرعت تمام می ره گریه کنیم بهتره یا بخندیم ؟ .... 

 

هنوزم گیر می دم و بعدش پشیمون می شم و از دست خودم حرص می خورم و این می تونه سابقه آدمو پیش نفر مقابل به گه بکشه ... 

 

 

جدی چرا من خیییلی وقته که حرفی برای نوشتن ندارم :(:(‌ چه بداااا ... 

 

 

یادمه شب و روز قبلش بارون اومده بود هوای تازه و خنک پوست آدمو ناز می کرد و بوی سبزه ها و لاله های وحشی تا مغز استخون نفوذ می کرد آفتاب شده بود ولی از این آفتابای خوشگل که بعدش هم دوباره می دونی بارون میاد پیاده راه می رفتیم کنار هم جاهایی که راه تنگ می شد پشت سر هم حرکت می کردیم و تن ما همراه طبیعت و بهار نفس می کشید و آینده همچنان نا معلوم و وهم انگیز پیش روی ما .... 

 

 

گفتم حالا که اینجا رو می خونی یه روز بشینم سرفرصت برای تو بنویسم برای تو که عزیزترین بودی و عزیزترینت بودم و بعد هر دویمان مردیم قصه زیبا به پایان نرسید و من که به خوبی و خوشی زندگی نکردم تو را نمی دانم ... دلم می خواد یه روز -بعد از سالها که خودمو قدغن کردم از رفتن فاصله پارک ساعی تا چهارراه پارک وی - پاشم برم اونجا و دلم ناخودآگاه بره به اون سالها و دلم پر بکشه و صدای سلن دیونی که کنسرتشو بهم داده بودی توی گوشم بپیچه و بعد برسم به اون نیمکت سنگی پارک لاله که درون تو گم می شدم از اون روزها و از اون نفسهای شاد و سرشار از امید و عشق به تو و آینده بنویسم و بگم و بگم و خودم باهاشون پرواز کنم (هنوزم که هنوزه یاد اون روزها منو به وجد بی نهایت می رسونه) ولی آخرش برسم به خانه هنرمندان و پارک خیابان ایرانشهر که گندترین و کشدارترین روزهای من بود که با تو ساخته می شد برسم به جایی که صدای کنده شدن پوست از تنم را به وضوح می شنیدم هنوز هم حس ش می کنم و به خودم می پیچم که آخر هم نفهمیدم چرا ....آخ ....یک روز همه اینها را همین جا برایت می نویسم تا بدانی از اوج قله تا ته دره یعنی چه ...دلم می سوزد و روحم درد می کند هنوز ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قلبم بدجور برای شهاب حسینی می تپه 

یعنی دوسش دارمااااااااااااااااااااااا بد مدل یعنی دلم براش تنگ می شه  

هر چی فیلم (اعم خوب و معمولی و مزخرف) توش بازی کرده رو گرفتم و می بینم و هر لحظه بیشتر دوسش دارم .............................. 

من شهاب حسینی می خوااااام

با یکی از همکارام همش می گیم yeah  و این ah آخرشو اووونقدر می کشیییییییییم ....

خواهربازی :

غزاله اکثرا" پیش ما هستش شبها دستمو میذارم رو شکمش و نی نی ش همه ش لگد می زنه و شیطونی می کنه ماه دیگه دنیا میاد ایشالا ...

دیشب خونه فیف موندم هوا عالی بود و بارون هم اومده بود و اتاقش هزار تا در و پنجره داره که همه شون چارطاق بازبودن تا صبح کاملا" خنک شدم و خوابهای خوب دیدم نتیجه اخلاقی این که اگه اتاق آدم عوض شه خیلی چیزا عوض می شه !

امیدوارم هیچ کس مریض نداشته باشه و مریض ما هم زودتر حالش خوب شه بابای الفی یکی از کساییه که خیلی برای همه مون عزیزه و الان بیمارستانه طفلکی ...

فیف از کساییه که خیلی دیر (طی یک سال گذشته) گذرش به اینترنت افتاده و هیچ سایتی رو هم بلد نیست ولی یه چیزیو خیلی خوب بلده  اونم استفاده از گوگل ه و کارش به جایی رسیده که اطلاعاتش از من یکی خیلی آپ تو دیت تره !

اوضاع وبلاگی :

یه وبلاگی دارم می خونم که خیلی دوستش دارم و اسمش جوجه اس حیف که الان اوضاعش خیلی بد شده طفلی خدا کنه درست شه همه چیش...وبلاگها رو که می خونی می بینی همه عین خودتن مشکلات در اشکال مختلف برای همه هست و همه درگیرن ...کاش بلد باشیم و یادبگیریم چه جوری با زندگی کنار بیایم

خودم :

خدایا بد شانسی بد دردیه از همه دور کن ... واقعا" یه جاهایی از زندگی رو شانس آدم می چرخه نمونه ش همین نامه هایی که می رسه به من گم می شه  و گیرهایی که هیچ احدی توش گیر نمی کنه و من گیر می کنم ...

اوه اوه پنجشنبه رو بگو ... بی خیال

آهان راستی از یکی از دانشگاههای ما.لزی پذیرش گرفتم واسه رشته ام بی ای J موندم چی کار کنم ...برم نرم ؟؟

و اما بخش ث ک صی :

یه دوستی دارم که در سن 35 سالگی هنوزبا کسی دوست نشده بودو حتا دست کسیو هم نگرفته بود از اون آدمهای موفق و مستقل هم هست رفته کانادا دو ساله ...اونجا هم داره فوق می خونه هم کار می کنه و هزار تا کار هم بلد بود ...بعد از مدتها تو چت دیدمش گقت با یکی دوست شده و روابشون جدی داره می شه و...و بعدش نه گذاشت نه برداشت گفت دوست ندارم چیز یارو رو بخورم !!!! خدایا هم شوکه شده بودم هم خنده م گرفته بود داشتم می مردم ازخنده ولی نذاشتم بفهمه هم خیلی خیلی خیلی زیاد دلم براش سوخته بود فکر کن تو عمرت دست کسیو نگرفته باشی بعد یهو یارو چیزشو ....هاهاهاهاهاهاها

خاک بر سر وقیحم کنن خوب چی کار کنم واقعا" یاد این موضوع میفتم می میرم از خنده

خدایا این یک ساعت و ربع چه جوری می خواد طی بشه داره جونم بالا میاد ... آخه
چرا هر چی نامه مال منه باید گم بشه اونم نامه هایی که برام حیاتی هستن و ...
خدایا نفسم بالا نمیاد دارم از شدت استرس می میرم ...وای خدا بهم رحم کنه دارم
می میرم

 

 

پریروز از اون روزای گه زندگیم بود ساعت سه بعد از ظهر رفتم از سوپری سر خیابون
شرکت یه بسته کنت خریدم سوار ماشینم شدم و یه راست رفتم بهشت زهرا سر خاک انوشه
بهش گفتم جاش بهترین جای دنیاس آخه اینجا چه خبره اون اونجا راحت خوابیده بدون
هیچ فکری بدون هیچ غصه ای و استرسی و بدون هیییچ فکری ... ازش خواستم منو ببره
پیش خودش آخه خیلی خسته م و خیلی ناامیدم و هیچ آرزویی ندارم که براش زنده باشم
...

 

 

ربط گوز به شقیقه :
 

عاشقتم جورج مایکلللللللللللللللللللللللللللل با اون صدای آسمااااانی

( در اینجا کلی غر که چرا وقت نمی شه و اینترنت نداریم و خونه زیاد کانکت نمی شم نوشته شده است ) 

 

باغ بودیم خوردیم و خوابیدیم و نوشیدیم و سیگار (یعد از مدتهااااا) کشیدیم و با هم آواز خواندیم من کولی گوگوش اون محمد نوری و یه سری آوازهای همان مدلی که خیلی به دل من می نشیند از بس که بلدشان نیستم ! ...امشب شب مهتابه رو با هم می خوندیم و صدای ما با صدای رودخونه و صدای بارون در هم آمیخته می شد و گاهی هم از خنده غش می کردیم بس که خوب می خوندیم !!!  

 

حیف که وقت نیست تا هر روز بنویسم از جمع جدیدی که داریم توی شرکت و مزخرفاتی که باید در تاریخ ثبت بشن ... اوائل من و شبی بودیم که با هم ناهار می خوردیم بعدتر یکی از دوستای من و دو تا از دوستای شبی هم به ما اضافه شدن کم کم یخها آب شد و ک ث شر گفتنها هر روز بیشتر و بیشتر شد از "اوشو" رفتن در هند شروع شد که ظاهرا" جایی هست که هر کی هر گهی بخواد می تونه بخوره تا ث ک ص با هر خری که خواستی بدون در نظر گرفتن هرگونه تعهدی که ممکنه داشته باشی حتا برای متاهلها و ... بماند که کلی برای ما سوژه بود و از همانجا بود که روز به روز روی ما چند نفر به روی هم باز و بازتر شد و رسیده به جایی که الان سر ناهارها ما سوژه هایی داریم که فقط به سه ک اف مربوط هستند و دکتر زن.ان و مسائل ص ک ث ی ... در این جمع خالی بندی هم هست که همه چیز را اگزجره می کند و بساط خنده های انفجاری به راه است و اگر روزی آمدم و در اینجا نوشتم که اخراج شدم از شرکت بدانید که از کجا آب می خورده است ( هرچند که این وبلاگ مدتهای مدیییییییییییییییییدی است که خواننده ای ندارد حتا دلارام هم که همیشه به در و دیوار اینجا آویزان بود دیگر نیست البته شاید چه بهتر (اینو نگم چی بگم؟) بهتر که می توانم هر آنچه دل تنگم می خواهد بگویم و کسی هم نباشد پس چه باک !!) ...دیروز که ناهار می خوردیم این خالی بند معروف گفت جفتی را می شناسد که مرده باید یه انگشتش تا صبح تو کو.ن خانومه باشه تا خوابش ببره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه می شه ؟؟ اونقدر خندیدیم که اشک از بالا و پایینمان روانه شد و آن دختر همچنان مصرانه برعقیده ی خود پافشاری می کرد که آری حقیقت دارد این ماجرا ... 

 

 

دیروز عصر هم با این جمع اراذل و اوباش به باغ بهشت رفتیم و از خنده تقریبا" جر خوردیم ...اردیبهشت هست و باغ بهشت هست و چای و کیک و یک مشت ک ث خل ... دیگه آدم چی می خواد از زندگی ؟ ...کلی عکس انداختیم که اکثرا" هم طبیعی بودن مثل اونجاهایی که من و شبی و یه دختره دیگه داریم می میریم از خنده من که دارم از خنده گریه می کنم !!!! 

 

 

با عرض خسته نباشید به خودم و شما باید بگویم که بنده باز هم امتحان دارم و ابدا" نخوانده ام برخلاف سریهای قبلی! 

 

آهان یه فیلم دیدم به کارگردانی نیکی کریم.ی به اسم "چند روز بعد" هیچی نبود این فیلم ولی من واقعا" دوستش داشتم خیلی بهم چسبید و برای بار ده میلیونم شبهای روشن رو دیدم البته بعد از مدتها ...

18++++ :

قریب به یک سالی می شه که سیگار نکشیدم اگر سیگاری نشدم فقط به خاطر دندونهامه وگرنه من عاشقانه سیگارو دوست دارم L

خیلی خوبه که از آدم تعریف کنن خیلی خوبه آدم خوش خوشانش بشه مثل تلفنی که یکی به یکی دیگه تو اون سر دنیا زده و از من تعریف کرده حال من مثل خریه که بهش تی تاپ داده باشن :دی از صبح هر وقت یادش میفتم مونده عرعر کنم (چه احترامی به خودم می ذارم!!)

 

 

 

تقریبن یه روز در میون استخرم امروزم از ۲.۵ تا ۶.۵ استخر بودم تو سونا یه جای مخصوص دارم می رم اونجا دراز می کشم و فکر می کنم خیلی وقتها اول به اون بعد به یه سری بعدم به خودم  فکر می کنم بی خیال :) 

 

 

 

امروز رفته بودم آرایشگاه که شنیدم موهای صورت رو با وکس بر می داره من فکر می کردم مثل اپیلاسیونه لابد موم می مالن بعدم با زرورق می کنن ولیکن نوچ ... وقتی یه چیزی تو مایه های موم سبز رو به صورتم مالید منتظر بودم بکنه شون ولی دیدم نه ...گذاشت سرد بشه بعد شد یه ماسک شبه پلاستیکی رو صورتم که اصلن نمی تونم حرف بزنم داشتم سکته می کردم از ترس ولی خدایی حس بعد از کندن اون ماسکه به همراه موهای صورت خیلیییی عالی بود حس می کردم خنک شدم و پوستم داره نفس می کشه ..... 

 

 

آهان ! ۴ شنبه یه جلسه داشتیم با مدیر عامل شرکتمون من و شبی که همیشه دنبال یه جایی هستیم که قایم شیم و ما رو نبینن (بس که به شغلمون علاقمندیم) آقا نشون به اون نشونی مدیر عامل ور دل بنده نشست کنار منم شبی نشست ما هم که کل جلسه لالمونی می گیریم کلن مگر این که چی بشه چی باشه جلسه فنی باشه مجبور شیم یه وری بزنیم کل جلسه بالای بیست نفر بود و من و شبی هم نزدیک ۱۰ سالی هست که با این مدیر کار می کنیم یه دفعه اواخر جلسه که دیگه ما می خواستیم یه نفس راحت بکشیم که روی نقطه کور دید مدیران افتادیم و ما رو ندیدن ...مدیر عامل محترم نه گذاشت نه ور داشت رو به من و شبی گفت خوب این دو یار دبستانی حرفی برای گفتن ندارن ؟؟؟ ....اوه ه ه ه ه ه ه !! بگذریم ! (خنده حضار)

امیدوارم که دیگه باورم کرده باشی گفتی وقتی خوندی نزدیک بود اشکت در بیاد ...لامصب چرا نباید بدونی که اینا رو باید به من بگی و چه قدر واسم مهمه ... هی روزگار ما رو به کجا می کشونی آخر ... 

 

 

طبق معمول سریال می بنیم ایندفعه سریال ۲۴ ساعت رو می بینم و شبا تو تاریکی و طبق معمول عین جغد تنهایی و از شدت هیجان واقعن قیافه م دیدنیه کاش ... 

 

امروز نگران چشمهای تو بودم که گفتی اوضاعش خرابه خواستم بهت زنگ بزنم ولی خوب ... بی خیال ...هر وقت یادش میفتم از ته دل غصه می خورم خرم دیگه خودت گفتی دیوونه ام علی ... 

 

تو فیس بوک همکارا و دوستای قدیمی رو می بینم باورم نمی شه ...وای اینا هم دوره ای های منن ؟ همه کچل و چاق و  ته ریشی که توش تک و توک سفید داره و بغل موهایی که داره سفید می شه ؟ نه ! باورم نمی شه ... یعنی این همه زود آخه بی رحم روزگار ؟  

 

آیدا جدیدن یه چیزی نوشته بود که مصداق حال منو داشت آی این آیدا اغلب چیزایی که می نویسه تا مغز و استخون آدم می ره لاکردار ...نوشته بود من آدم رفتن نیستم آدم دیر رفتن هستم ولی اگه برم ..........(عجب چیزی نوشتم بذار بگردم اصلشو پیدا کنم )  آهان : 

یادت باشه اما، من آدمِ نرفتن‌ام، آدمِ دوست موندن. یا اصلن آدمِ دیر رفتن‌ام، خیلی دیر. وقتی برم اما، دیگه آدم برگشتن نیستم. آدم مثل قبل شدن نیستم. این یکیو باور کن.

 

 

امشب ولی یه جای دیگه م یه جایی که پر از دلتنگی توئه ... پر از جای خالیت که پر نمی شه نمی شه با هیچی دلم برات تنگ شده بدجوری /// 

 

اه این شرکت تخمی من اینترنت ندارم حال خوشی برام نمی مونه دلم برای وبلاگم تنگ شده دلم برای ک ث شعر نوشتن تنگه به خدا

لذت گناه
در ساعتی که می دونی همه ش دروغه و ایمان داری به پوچ بودنش ولی به هزار و یک دلیل قابل قبول و غیر قابل قبول و گاهی حتا بی دلیل می ری تا ته ته قضیه انگار اون تو ذوق زدن آخرش رو هم می طلبی ... می ری و گم می شی تو حس خلسه انگار داری دنبال اونی می گردی که مطمئنی که اونجا هم نیست یه حسی که می کشه و می بردت اونطرف مرزهایی که داشتی و حالا هیچی ازشون نمونده ... گاهی دلت خوشه که به یه جای دیگه ای دلگرمی و اون هست ولی خسته ای حوصله بحث رو دیگه نداری سر چیزای بیخودی دلت می خواد بری و یه آدم بی قید و شرط دلت می خواد بدون حرف زیادی و بدون فکر و بدون صبر کردن واسه هر چیزی ...بعضی وقتام به عوضی بودن خودت ایمان میاری ...بی خیال 

 دیروز حرف مدل سلام کردن بود با شبی ...یادش افتادم سلام کردنش پر از انرژی بود و شور و شوق با لحن مودبانه ای که بد به دل میشست ... هی ک ث خلی هم عالمی داره دختر الان صاحب اون سلام کجاس و به چی فکر می کنه و تو کجا ...پس بگذریم 

 طبق روال عادی هر وقت حالم خوبه عمرا" یاد این وبلاگ نمیفتم و هر وقت دلم می گیره یاد پینک میفتم دیشب باز دلم می خواست بیام و کلی بنویسم ولی خوب نشد و نشستم فقط یه لحظه به آینده ای که هیچی ازش نمی دونم فکر کردم تا مرز دق کردن هم رفتم و یه سری هم عر زدم و بعدش بی خیال همه چی شدم

آخخخخخخخی چه قدر من از این آدم خوشم میاد 

چه قدر دوستش دارم 

چه قدر براش احترام قائلم 

چه خوشحال می شم می بینمش یعنی حالم خوووووب می شه ها

چه ذوق می کنم باهاش حرف می زنم 

آخخخخی الااااااهییییییییی

دو روزه خونه تنهام هم خودم هم خونه کپک زدیم من از حموم نرفتگی و اون از ظرف نشستگی ...امشب ولی دو تا از دوستام قراره بیان و بمونن و فردا با هم بریم بیرون ... یه سری شمالن یه سری هم تو جاده ی شمالن منم قرار بود تنهایی برم به مامانم اینا ملحق شم ولی خوب مثل این که جاده بسته س ...  

 

دیشب برباد رفته رو دیدم ماهواره می داد یادم افتاد من برعکس همه هیچ وقت احساس اسکارلت بودن نکردم تو زندگیم ... 

 

این تنها بودن تو خونه و فقط فیلم دیدن و تنبلی تا بی نهایت رو خیلی دوست دارم قیافه م دقیقن رابینسون کروز شده ... ولی حالی می کنم تا دلم می خواد می خوابم و تا دلم می خواد می خورم پیتزاهایی جدیدن سفارش می دم و به تنهایی (!!!!) می خورمشون که واقعن بعدش عذاب وجدان می گیرم چون به بالاترین وزن زندگیم رسیدم :( اونقدر دلم می خواد از این تاپهای خوشگلی که هست بپوشم ولی نمی شه می شم یه چیزی تو مایه های شهناز تهرانی !!!  

 

 

من که تو این تعطیلات هم دو روز تو هفته اول شرکت بودم هم هفته دوم رو تقریبن کامل سر کار بودم تازه کلی هم کار کردیم نه این که فکر کنین بیکار بودیمااااا قشنگ ده ساعت سرکار بودیم ... 

 

 

 ولی کاش تعطیلیا ادامه داشت خیلی خوبه همه چیز تق و لق ه چه قدر تهران خلوت بود و من راهیو که شب عید یک ساعت و نیم می رفتم تو عید بیست دقیقه ای می رسیدم وای از شنبه دوباره همون آش و همون کاسه باز غربتیا می ریزن تهرون کاش فقط بریزن دیگه دستی دستی خودشونو صاحاب تهران می دونن و ماها کلاهمون پس معرکه س بس که یه سری درسا رو نخوندیم ... 

 

 

یعنی امسال چی می شه ؟ چه جور سالی می شه امسال ... 

 

 

یکی از آرزوهام اینه که ۱۰ کیلو وزن کم کنم

وای چه برفی داره میاااااااد خدا جووون